تبليغاتX
فصل بغض

فصل بغض

 

چه بد عیدی شد این٬ از صد عزا بدتر٬ چه بد عیدی!

همان که گفته بودم بی تو خواهد شد٬ همان! دیدی؟!

*حسین منزوی*

 

 

 

سلام...

...

 

حرف هایی هست برای "گفتن"

که اگر گوشی نبود، نمی گوییم.

و حرف هایی هست برای "نگفتن"

حرف هایی که هرگز سر به "ابتذالِ گفتن" فرود نمی آرند

حرف هایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،

و سرمایه ی ماورایی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای "نگفتن" دارد

حرف هایی بی تاب و طاقت فرسا

که همچون زبانه های بی قرار آتشند،

و کلماتش، هر یک، انفجاری را به بند کشیده اند،

کلماتی که پاره های "بودن" آدمی اند،

اینان هماره در جستجوی "مخاطب" خویشند

اگر یافتند، یافته می شوند...

... و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت ...

#علی شریعتی#

 

***

 

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است

کسی نیست

بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم.

 

قسمتی از شعر به باغ همسفران

#  سهراب سپهری#

 

 ***

 

هر وقت خواستی خودت رو بسنجی، آرزوی خودت رو اندازه بگیر

هر وقت خواستی آرزوی خودت  خودت رو بسنجی، خودت رو اندازه بگیر

هر وقت خواستی نسبت بین خودت و  آرزوی خودت رو بسنجی، امیدت رو اندازه بگیر

هر وقت خواستی امید خودت رو بسنجی همت خودت رو اندازه بگیر

هر وقت خواستی همت خودت رو بسنجی، قدرت و توانایی خودت رو اندازه بگیر

هر وقت خواستی قدرت و توانایی خودت رو بسنجی، فاصله ی خودت رو با  آرزو یا آرزوهای خودت  اندازه بگیر

هر وقت خواستی پیشرفت یا پس رفت خودت رو بسنجی، سرعت نزدیک شدن یا دور شدن خودت رو به آرزو یا آرزوهای خودت اندازه بگیر

و خلاصه اینکه هر وقت خواستی نظر دیگران رو نسبت به خودت و  آرزوهای خودت بسنجی، فاصله ی اونها رو  با خودت و فاصله  ی  آرزوهاشون رو با آرزوهای خودت اندازه بگیر

در هر صورت "تحاسبوا قبل ان تحاسبوا"

 

 

 

 

 

امیدوارم سال جدید، سالی پر از لبخندهای از ته دل باشه...

                                                                  الهی آمین

 

 

 

 

 

و اما شعر...

شعری قدیمی...

 اولین عاشقانه ی من.

 

دلم یک چای می خواهد، ولی با عطر دست تو

ذغال داغ و قلیان و تمنای نشست تو

 

لبت گیلاس دم کرده، به گل آغشته اندامت

و قلبت، شیر و خط دارد، به بُردِ من، شکست تو

 

دلت یک بیستون راه است، از من، تا تنت، اما

منم فرهاد و می دانم، بلندی ها و پست تو

 

به سنگ و کاغذ و قیچی، زدم، بستم، بریدم من

ولی بازنده ی بازیِّ پیوند و گسست تو

 

من آن بیدم که می لرزد سر ایمان خود از دل

اَعُوذُ بـِ... "فقط او"، از دلِ، شیطان  پرست تو

                                                

 

نوشته شده در یکشنبه 29 اسفند1389ساعت 6:35 توسط بهار شویک لو| |

به یاد روزهای قدم زدن و ...

 

 

تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی

مرا بر آتش سوزان نشاندی و ننشستی

 

بنای مهر نمودی که پایدار نماند

مرا به بند ببستی  خود از کمند بجستی

 

دلم شکستی و رفتی ، خلاف شرط مودّت

به احتیاط رو اکنون که آبگینه شکستی

 

چراغ چون تو نباشد به هیچ خانه ولیکن

کس این سرای نبندد در، اینچنین که تو بستی

 

گرم عذاب نمایی به داغ و درد جدایی

شکنجه صبر ندارم بریز خونم و رستی

 

بیا که ما سر هستی و کبریا و رعونت

به زیر پای نهادیم و پای بر سر هستی

 

گرت به گوشه ی چشمی نظر بود به اسیران

دوای درد من اول که بی گناه بخستی

 

هر آنکست که ببیند روا بود که بگوید

که من بهشت بدیدم به راستی و درستی

 

گرت کسی بپرستد ملامتش نکنم من

تو هم در آینه بنگر که خوشتن بپرستی

 

عجب مدار که سعدی به یاد دوست بنالد

که عشق موجب شوقست و خمر علت مستی

 

 

 

نوشته شده در شنبه 9 بهمن1389ساعت 2:10 توسط بهار شویک لو| |

                                   

  

آسمانی که چنین آب دهد دنیا را

آفریده است لب تشنه ی او دریا را

 

مشک  هم بار امانت شد و بر دوش افکند

رفت رسوا بکند طایفه ی دریا را

 

بی عصا بود، ولی در دل دریا زده بود

تا که تکرار کند معجزه ی موسی را

 

مشک هر چند که این بار نباید می ریخت

ریخت تا گریه کند، گریه، دو چشم ما را

 

حس جاری شدنش تا که زمین را پوشاند

سوخت این واقعه ناگاه تن صحرا را

بچه ها منتظر آب، که تیری آمد

تا در آن همهمه ها ، خواب کند رویا را

۸۷                                               

   

 

نوشته شده در سه شنبه 5 بهمن1389ساعت 3:57 توسط بهار شویک لو| |

تو با کدامیک از ما ادامه می دادی

اگر میان من و عشق یک نفر می مرد؟!

                                                   رحیم رسولی 

 

سلام.

 ... همین.

 

 

در تمام لحظه های ابری دنیا، منم پر بار...

از دل چشمم، دو کوه غم، دو تا آتشفشان بردار...

 

لحظه های سربی ام را غرق در نم بوسه هایت کن

خاطراتم را کنار رد پای رفتنت نگذار...

 

ابروانت مطلع بکرم ، دو چشمت شاه ابیاتم

بوسه هایت مقطع عشقم ، "غزل اندام بی تکرار"

 

جای بت، جای خدا، جای خودم، جای هر آن چیزی

هر دو دستت را بجای بی کسی هایم به من بسپار...

                                                                         مهر ۸۸ 

نوشته شده در پنجشنبه 9 دی1389ساعت 14:54 توسط بهار شویک لو| |

ما را فقط به خاطر هم آفریده اند

آن سان که خواجه حافظ و شاخه نبات را

                                         علیرضا بدیع

سلام.

 

تو طرح نیمای غزل هایی ، وقتی که من افسانه ات باشم

مجنون، فقط افسانه و قصه است، وقتی که من دیوانه ات باشم

 

تو شعر می خوانی درون من ، من نظم می گیرم درون تو

تو سمفونی شمع و خورشیدی،،، طرقه، و یا پروانه ات باشم؟!

 

غم درد می گیرد درون تو، اندوه هایت را نمی باری!

احساس گنگت را به من بسپار، تا شانه ی مردانه ات باشم...

 

تو یک کبوتر رنگ رویایی! شاید برایم نامه آوردی

تو گنج من هستی و می خواهم تا زنده ام ویرانه ات باشم...

                                                                         فروردین ۸۸

 

نوشته شده در یکشنبه 16 آبان1389ساعت 1:39 توسط بهار شویک لو| |

 

"تا کی صدا زنم که خدایا دلم گرفت؟"

  

 

گاهی دلم می گیرد و... حرفی ندارم

یا زیر بارانم ولی ظرفی ندارم

 

از این زمستان، رو سیاهی ماند و سردی

بر قله اسفند هم برفی ندارم!

 

از حد و مرز زندگی من نپرسید

من که در اینجا نقطه ژرفی ندارم

 

یک فعل بی حرفم، و یا حرفی اضافی

در اوج خود هم نحوه ی صرفی ندارم

حرف دلم ماند و همین مصراع آخر

تنها برای "حرف آخر"،  "فی" ندارم!

 

 

 

.

نوشته شده در یکشنبه 2 آبان1389ساعت 19:20 توسط بهار شویک لو| |

سلام.

ولادت امام رضا(ع) مبارک.

 

 

دوید تا در صحن و، مسافتش کم شد

شبیه حس رکوعش، به ناگهان، خم شد

 

چکید روی سفیدی سنگفرش حرم

و دید پاکترین چشمه های زمزم شد

 

به سمت پنجره فولاد دست تا که گشود

عقیده هاش گره خورد و خوب محکم شد

 

بچرخ تا که طوافم دهی به گرد حرم

که باز حج فقیرانه ام فراهم شد

 

به فکر رفت که باید طواف هشتم را

شکست و محرم روی رضای عالم شد

 

و لب گذاشت به روی ضریح و با خود گفت

از این عبادت شیرین جدا نخواهم شد

 

عقب عقب که به بالای سر رسید، نشست

و بیت آخر او، روضه ی محرم شد

 

 

نوشته شده در یکشنبه 25 مهر1389ساعت 16:7 توسط بهار شویک لو| |

Design By : Night Melody